محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4693

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يزيد بن اسيد سلمى به ابو جعفر گفت : « خوش ندارم كه در راه با وى به يك جا باشى كه كسان سپاهيان ويند و از او بيشتر اطاعت مىكنند و مهابت وى بيشتر است و كسى با تو نيست . » گويد : ابو جعفر به راى وى كار كرد و همچنان عقب بود و ابو مسلم پيش مىرفت . گويد : ابو جعفر ياران خويش را گفت كه همگى بيامدند و فراهم شدند و سلاح آنها را فراهم آورد كه در اردوى وى بيش از شش زره نبود . گويد : ابو مسلم سوى انبار رفت و خواست براى عيسى بن موسى بيعت بگيرد اما عيسى نپذيرفت . ابو جعفر برفت و در كوفه جا گرفت . وقتى خبر آمد كه عبد الله بن على خلع كرده سوى انبار بازگشت و ابو مسلم را پيش خواند و او را سالارى سپاه داد و گفت : « به مقابلهء ابن على رو . » گويد : ابو مسلم به ابو جعفر گفت : « عبد الجبار بن عبد الرحمان و صالح بن هيثم بد من مىگويند ، آنها را به زندان كن . » ابو جعفر گفت : « عبد الجبار سالار نگهبانان من است ، پيش از اين نيز سالار نگهبانان ابو العباس بوده . صالح بن هيثم نيز برادر شيرى امير مؤمنان است و من كسى نيستم كه به سبب بدگمانى تو از آنها به زندانشان كنم . » گفت : « مىبينم كه آنها به نزد تو از من برترند . » ابو جعفر خشمگين شد و ابو مسلم گفت : « نمى خواستم چنين شود . » مسلم بن مغيره گويد : در ارمينيه با حسن بن قحطبه بودم ، وقتى ابو مسلم سوى شام رفت ابو جعفر به حسن نوشت كه پيش وى رو و با وى همراه شو . پيش ابو مسلم رفتيم كه به موصل بود ، چند روز ببود و چون مىخواست حركت كند به حسن گفتم : « شما سوى نبرد مىرويد و ترا به من نياز نيست ، اگر اجازه دهى سوى عراق روم و آنجا بمانم تا بياييد ان شاء الله . »